Tim Dowling: همسرم باید بخوابد. به گفتهٔ سگ

سگ پیش از این برای همه چیز به ما وابسته بود. اما از زمان فارغ‌التحصیلی‌اش از مدرسهٔ سگ‌ها، اوضاع وارونه شد.

شب سردی از زمستان است و من و همسرم تنها در خانه، یک‌دست یک سری جدید را تماشا می‌کنیم. من از قسمت اول مسحور شدم و از قسمت دوم به‌تدریج جذب شدم، اما در میانهٔ قسمت سوم به تلفنم نگاه کردم و به‌دلیل آن از خطوط داستان گم شدم. ایده‌ای کلی از آنچه می‌گذرد دارم، اما دقیقاً درست نیست.

«صبر کن»، همسرم می‌گوید. «آیا فقط مرد مرده بود؟ یعنی هنوز مرد نیست؟»

«ام، حتماً، بله»، می‌گویم.

«تو حتی نگاه نمی‌کنی»، او می‌گوید.

«او مرد مرده است»، می‌گویم، «حالا به دلیلی دوباره زنده شد.»

«مثل همیشه در تلفن توست»، او می‌گوید، «دنبال خودت می‌گردی.»

«من به خودم نگاه نمی‌کنم»، می‌گویم. «در واقع دارم به پیام اضطراری هفتهٔ گذشته پاسخ می‌دهم.»

سگ وارد اتاق می‌شود، جلوی همسرم می‌نشیند و با نگاهی پر از اضطراب و التماس به او خیره می‌شود.

«اما تو تمام نکات مهم را از دست می‌دهی»، همسرم می‌گوید.

«دیگر برایم مهم نیست که چه می‌گذرد»، می‌گویم. «فقط می‌خواهم بدانم پایانش چگونه است.»

سگ دستش را دراز می‌کند و پنجه‌اش را بر زانو همسرم می‌گذارد. همسرم به پایین نگاه می‌کند و می‌بیند چشمان سگ مستقیم به چشمان او خیره شده‌اند.

«چه می‌خواهی؟» او می‌گوید. سگ خیره می‌شود.

«نیاز داری بیرون بری؟» همسرم می‌گوید.

«حدود پانزده دقیقه پیش او را بیرون کردم»، می‌گویم. سگ پنجه‌اش را از زانو همسرم برمی‌دارد و چند ثانیه پس، دوباره می‌گذارد، این بار با اصرار بیشتری.

«نمی‌دانم چه می‌خواهی»، همسرم می‌گوید. «تو بیرون بوده‌ای، غذا خورده‌ای.»

«فکر می‌کنم او سعی دارد به تو بگوید زمان خواب است»، می‌گویم. همسرم به سگ نگاه می‌کند.

«پس بخوابید»، او می‌گوید.

«نه»، می‌گویم. «او به تو می‌گوید زمان تو برای خواب است.» سگ خیره می‌شود.

«این زمان خواب من نیست»، همسرم می‌گوید، در حال اشاره به تلویزیون. «دارم این را تماشا می‌کنم.» سگ به‌طرز نمایشی خمیازه می‌کشد. پنجه‌اش در همان‌جا می‌ماند.

من به رابطهٔ تازه و شدت یافتۀ بین سگ و همسرم فکر می‌کنم و این‌که آیا احساس می‌کنم در این معادله کنار رفته‌ام یا نه.

«فکر می‌کنم این را قبلاً از دست داده‌ای»، می‌گویم.

«نه، این‌طور نیست»، همسرم می‌گوید، در حال برداشتن پنجهٔ سگ از زانو خود. «سگی حق ندارد به من بگوید چه وقت باید بخوابم.»

«این همان نتیجهٔ رفتن به مدرسهٔ سگ‌هاست»، می‌گویم. هفته پیش سگ گواهینامی دریافت کرد که اتمام موفق دورهٔ «سگ خوب ۱۰۱» را نشان می‌داد، اما در نتیجهٔ این آموزش، او به‌طور عمیقی به هر حرکتی از همسرم وابسته شد.

«این هیچ ربطی به آنچه در مدرسهٔ سگ‌ها یاد گرفتیم ندارد»، همسرم می‌گوید، در حال نکوب زدن سگ با انگشت پای خود. «اگر خسته‌ای، می‌توانی بدون من به رختخواب بروی.»

«فکر نمی‌کنم این اتفاق بیفتد»، می‌گویم، در حالی که سگ پنجه‌اش را به زانو دیگر همسرم می‌برد.

«پس تو او را به تخت ببر»، همسرم می‌گوید.

«این زمان خواب من نیست»، می‌گویم.

«این زمان خواب من نیست!» او می‌گوید.

«به‌هرحال، باید بقیهٔ این را تماشا کنم»، می‌گویم.

«سه‌قسمت دیگر باقی مانده است!» همسرم می‌گوید. «تو نمی‌توانی بدون من تماشا کنی!»

سگ به سمت من می‌چرخد.

«وقتی خسته می‌شود، این‌طور رفتار می‌کند»، می‌گویم.

«من نمی‌خوابم!» همسرم می‌گوید، ایستاده و از اتاق بیرون می‌رود، و سگ او را دنبال می‌کند. یک دقیقه پس، همسرم از در به داخل می‌آید.

«من می‌خوابم»، او می‌گوید.

سعی می‌کنم بقیهٔ قسمت را به تنهایی تماشا کنم، اما نمی‌توانم آن را دنبال کنم. وقتی به پایان می‌رسد، به‌اندازهٔ کسی که هرگز آن را ندیده، سردرگم شده‌ام.

در حالی که چراغ‌های طبقهٔ پایین را خاموش می‌کنم، به پیوند تازه و شدید بین سگ و همسرم فکر می‌کنم و این‌که آیا احساس می‌کنم از این معادله کنار رفته‌ام یا نه. از یک سو، گاهی برای اطاعت کردن سگ از دستوراتم مشکل دارم. از سوی دیگر، تحت نظارت مستمر یا هرگونه محدودیت ساعات خواب نیستم؛ هر زمان که می‌خواهم به رختخواب می‌روم. در نهایت تصمیم می‌گیرم که خوشحالم که هرگز پا به مدرسهٔ سگ‌ها نگذارده‌ام.

به بالای طبقه می‌روم، جایی که همسرم زیر نور لامپ کنار تخت، کتابی در دست، در خواب است. در سمت من از تخت، سگ به‌صورت پهن کشیده زیر پتو، سرش بر روی بالش من قرار دارد.

«چه می‌کنی؟» به آرامی نجوا می‌کنم. «نمی‌توانی این‌جا باشی.» سگ چشمانش را باز می‌کند و مستقیم به جلو خیره می‌شود.

«به من نگاه کن»، می‌گویم. سگ برای لحظه‌ای دیگر به‌سوای من نگاه می‌کند و سپس دوباره چشم‌هایش را می‌بندد.