آخرین مرز همدلی: چرا هنوز در تشخیص خودمان به‌عنوان حیوانات با مشکل مواجهیم

Megan Mayhew Bergman

مدافعان استثنائی‌گرایی ادعا می‌کنند که انسان‌ها مقام اخلاقی منحصری دارند. اما تنها یک گونه بی‌پروا در حال ویرانی سیاره‌ای است که برای بقا به آن نیاز دارد.

در اولین نور صبحگاهی در خلیج ماساچوست، نهنگ راست اقیانوس شمالی با فرزند کوچک خود که در ردپای او مخفی شده، در آب‌های کم‌عمق پیش می‌رود. او به سطح می‌آید و نفس‌اش به شکل V – دو پر کوتاه از بخار – در هوای سرد ناپدید می‌شود.

فرزند نهنگ تقریباً سه ماهه است، به‌اندازه یک کامیون کوچک، و هنوز در حال یادگیری ریتم: بالا رفتن، نفس کشیدن، و دوباره در ردپای مادر پنهان شدن. آن‌ها همان کاری را می‌کنند که هر مادر و نوزاد پستاندار انجام می‌دهند: حرکت به سوی غذا و مکانی امن‌تر.

در همان آب، منطق متفاوتی به‌صدا می‌آید. کشتی‌های نفت‌رسان و حامل‌کانتینر بر اساس جدول‌های زمانی تنظیم‌شده توسط یک مدیر بی‌چهره در دوردست‌ها هدایت می‌شوند. مسیرهای ورود بستورن یک‌بار برای کاهش برخوردهای نهنگی تغییر یافت، اما ترافیک هنوز زمان انسانی را حفظ می‌کند: مسیرهای ثابت، سرعت‌های دو رقمی، ورودی‌ها بر پایه سود و تأخیر سنجیده می‌شوند.

من همان رودخانه‌ام؛ رودخانه همان من است

گفته مائوری

محدودیت‌های سرعت فصلی وجود دارند، اما کشتی‌های بزرگ به‌طور منظم آن‌ها را نادیده می‌گیرند، زیرا تجارت سرعت را تنظیم می‌کند تا خواست‌هایمان برای حمل‌ونقل سریع را برآورده سازد. ما باید هر زمان که خواستیم، آنچه می‌خواهیم را داشته باشیم، مگر نه؟

بسیاری از ما می‌گوییم نهنگ‌ها را دوست داریم، اما برای این گونه در حال انقراض که تنها چند صد نفر از آن باقی مانده است، این تسلیم شدن به خواسته‌های انسانی می‌تواند به نابودی کامل منجر شود.

هر تهدیدی که با آن روبرو می‌شوند—سرعت، صدا، تورها—به همان فرض اساسی برمی‌گردد: این‌که نیازهای ما مهم‌تر از نیازهای آن‌هاست.

این باور نام دارد: استثنائی‌گرایی انسانی. این اعتقاد است که انسان‌ها نه تنها متفاوت از دیگر ساکنان زمین هستند، بلکه از نظر اخلاقی برتر‌اند و بنابراین حق اولویت در فضا، سرعت، منابع و بقا را مدعی می‌شوند.

این باور زمینه‌ساز آنچه می‌خوریم و چگونگی پرورش آن است؛ زیستگاه‌هایی که برای مسکن، بزرگراه‌ها و فروشگاه‌های زنجیره‌ای پاک می‌کنیم؛ روش استخراج، حمل‌ونقل و سوزاندن؛ انتشاراتی که به جو می‌فرستیم، اقیانوس‌ها را گرم می‌کند و یخچال‌ها را ذوب می‌کند. استثنائی‌گرایی آن‌قدر در زندگی روزمره ریشه‌دار است که به‌ندرت حس می‌کنیم فعال است. این یک سیستم است که به‌طور مستمر در پس‌زمینه زمزم می‌کند—کارآمد، نامرئی اما پیامدهای ویرانگری دارد.

این فکر سرزنش‌انگیزی است، چرا که می‌توانستیم از ذهن‌های قدرتمند خود برای انتخاب مسیری دیگر بهره بگیریم.

بسیاری از فرهنگ‌ها موضع دیگری را مثال‌سازی کرده‌اند. برای مائوری‌های آوتاروا (نیوزیلند)، مردم از طریق whakapapa (تبار) با رودخانه‌ها، کوه‌ها و جنگل‌ها خونی هستند. گفتار “Ko au te awa, ko te awa ko au” – «من همان رودخانه‌ام و رودخانه همان من است» – این متقابل‌گری را به تصویر می‌کشاند.

در فلسفه لاکوتا، Mitákuye Oyás’iŋ – «همه مرتبط‌اند» – حیوانات، گیاهان، آب‌ها و بادها را به‌عنوان خویشاوندان و نه منابع می‌شناسد.

در کومولیپو، سرود خلقت هاوایی با ۲۱۰۰ سطر، زندگی از – تاریکی عمیق – به‌وجود می‌آید و پولیپ سادهٔ مرجان به‌عنوان نیای باستانی ارج می‌شود؛ تبار معنوی‌ای را می‌سازد که مردم را به جهان طبیعی پیوند می‌دهد.

غرب‌گرایان می‌توانند هر زمان بپذیرند که جایگاه خود را در کیهان به‌درستی نخوانده‌ایم و به این دیدگاه قدیمی‌تر، که هنوز زنده است، تغییر کنیم: انسان‌ها نه به‌عنوان فرمانروایان طبیعت، بلکه به‌عنوان خویشاوندان، هم‌سطح متقارن با دیگر موجودات و سامانه‌ها.

این پیشنهاد ممکن است در یک لحظهٔ سیاسی که گسترش همدلی به دیگر انسان‌ها حتی با مقاومت روبرو می‌شود، رمانتیک و ساده‌لوحانه به‌نظر برسد. پناهندگان در بنادر ورودی رد می‌شوند – نشانه‌ای تلخ از این‌که همدلی ما چقدر به‌سرعت فرو می‌نشیند. اما ایده‌های نو دشوارند چون تهدیدی برای داستانی‌اند که زندگی‌مان را منسجم می‌سازند. برای ذهن ما طبیعی است که پیش از آزمودن نوها، به‌سوی دفاع از قدیم‌ها پرش کند.

روانشناس اریک اریکسون که در سایهٔ جنگ‌های جهانی می‌نوشت، تمایل انسانی ما به «پسا-انواع‌سازی» – تمایل به تقسیم جهان به «ما» و «غیرما» – را برای توجیه بدرفتاری توصیف کرد. پسا-انواع‌سازی به ما فاصلهٔ روانی می‌دهد تا موجودات دیگری که حاکی از برتری خود می‌دانیم، بدون آزار وجدان‌مان تخریب کنیم. این فاصلهٔ روانی تبدیل به یک اجازه‌نامهٔ قدرتمند می‌شود.

مشکل واقعی بشریت این است که ما احساسات پلئوولیتی، نهادهای قرون‌میانی، و فناوری‌اشبه‌خدایی داریم

EO Wilson

روزی که داشتم شام را بر ایوان جلوی خانه می‌خوردم، دو سگ عزیزم به سمت من آمدند. گله‌گوسفند مخلوط من، نمو، سعی کرد نان را از بشقابم بدزدد. «نه»، با خشم گفتم و بدنم را چرخاند. در خودم رفتاری شبیه محافظت از منابع تشخیص دادم؛ گویی سگی تجلل‌کرده بر سر کاسه‌ای غذا غرشی می‌کند. ناگهان خندیدم.

و هیچ‌چیز – هیچ‌چیز – من را به طبیعت حیوانی‌ام نزدیک‌تر نکرد، جز زایمان دخترانم. در آن لحظات، غرایزم را به‌عنوان چیزی کهن و فیزیکی، بدون واسطه‌گری ذهن، درک کردم. بدنم می‌دانست چه کاری باید انجام دهد پیش از این که من بفهمم؛ از مکانی اصلی و قدرتمند عمل می‌کردم.

به همین دلیل گاهی مرا شگفت‌زده می‌کند که به‌زندگی‌ام نگاه می‌کنم؛ در خانه‌ای ایمن که با کنترل اقلیم تنظیم شده، کالاها را از طریق اینترنت می‌خرم و می‌فروشم، از هوای بیرونی و طبیعت محافظت شده‌ام، و از ریشه‌هایم در دنیای طبیعی جدا شده‌ام. آسایش‌هایم با یک کلیک بر صفحه‌نمایش به‌دست می‌آید؛ هزینه‌های واقعی در دوردست و نامریی‌اند. همان‌طور که زیست‌شناس EO Wilson مشاهده کرد: «مشکل واقعی بشریت این است که ما احساسات پلئوولیتی، نهادهای قرون‌میانی، و فناوری‌اشبه‌خدایی داریم.»

انسان‌ها از دیرباز به‌طور اساسی با ایدهٔ هوش و احساسات قابل‌توجه حیوانات یا تواضع در دیدن خودمان به‌عنوان حیوانات ناخوشایند بودند.

در اثر کمتر شناخته‌شدهٔ خود به نام «بیان احساسات در انسان و حیوانات» (۱۸۷۲)، چارلز داروین استدلال کرد که احساسات انسانی و نشانه‌های ظاهری آن‌ها، پیوستگی‌های تکاملی مشترکی با دیگر حیوانات دارند. این اندیشه‌ها بعدها توسط رفتارگرایی قرن بیستم و تابوی «انسان‌گرایی» به حاشیه رانده شدند. فقط با ظهور اتیولوژی (علم رفتار حیوانات) و عصب‌شناسی شناختی، فرضیهٔ پیوستگی داروین دوباره به‌روز شد.

پریماتولوژیست فرانس دو وال مدت‌هاست استدلال کرده که داروین درست می‌گوید: هیچ مرز اصولی برای احساس و هوش «انسانی» وجود ندارد. او این امتناع را «انسان‌نپذیری» نامید؛ کورگی نسبت به ویژگی‌های شبیه‌انسانی در سایر حیوانات، و ویژگی‌های شبیه‌حیوانی در خودمان.

چرا این‌قدر تمایلی به پذیرش طبیعت حیوانی خود نداریم؟ شاید چون این‌کار تقریباً تمام شیوه‌های انسان‑حیوانی ما در زندگی را تغییر می‌دهد؛ این می‌تواند به‌هویت‌مان تهدیدی جدی باشد.

من آماده‌ام بپذیرم که شاید انسان‌ها همان گونهٔ درخشان، برتر، روشن و اخلاقی که خود می‌پنداریم، نباشند. شاید ما پاس‌نامهٔ هدف الهی که به‌دقت می‌خواهیم باور کنیم، نداریم. شاید باید بپذیریم که علاوه بر ویژگی‌های اجتماعی برتر، ما نیز حریص، سرزمینی‌خواه، قبیله‌گر و خشن هستیم.

سرانجام، تنها یک گونه است که بی‌پروا سیاره‌ای را که برای بقا به آن نیاز دارد، نابود می‌کند.

یک تصویر از یک مادر و کودک در سقوط آزاد

هم‌اکنون استاد نوشتن هستم، بدون انگشت‌ شکسته‌ای که مدرکی برای این داشته باشد، و اغلب داستان «قرعه‌کشی» از شریل جکسون را تدریس می‌کنم. در آن، یک شهر کوچک برای مراسم سالانه گرد هم می‌آید و از یک جعبه برگه‌های کاغذی می‌کشند تا تعیین کنند که چه کسی از میان آن‌ها به سنگ‌کوبی به مرگ می‌رسد – فداکاری‌ای که به‌قدری در سنت و هویتشان فرو رفته است که هیچ‌کس به‌خاطر آغاز آن به‌یاد نمی‌آورد. وحشت نه تنها در خود عمل نهفته است، بلکه در پذیرش آرام شهروندان نسبت به آن و سادگی‌ای که در آن‌جا نیرنگ ظلم به یک رفتار عادی تبدیل می‌شود.

یکی از جنبه‌هایی که بیشترین واکنش را از دانش‌آموزان دریافت می‌کنند، وابستگی مردم شهر به سنت است: ما باید هر سال یک نفر را سنگ بزنیم چون این همان کاری است که همواره انجام می‌دهیم. نکته‌ای که برای زمان ما واضح است: گاهی روش‌های قدیمی تفکر باید تغییر کنند، به‌ویژه وقتی می‌دانیم این‌ها به پیدایش آنچه دانشمندان «ششمین انقراض انبوه زمین» می‌نامند، کمک کرده‌اند.

استثنائی‌گرایی انسانی تفاوت تکاملی انسان را با برتری اشتباه می‌گیرد

Amitav Ghosh

برخی که استثنائی‌گرایی را ترویج می‌کنند می‌گویند انسان‌ها دارای مقام اخلاقی منحصربه‌فردی هستند و تنها دارندگان کامل حقوق‌اند؛ بسیاری این‌را بر پایهٔ دین می‌سازند، بر این باورند که ما به تصویر خدا ساخته شده‌ایم و از این رو بر جهان طبیعی سلطه داریم. دیگران به مغزهای ما – که توانایی استدلال انتزاعی، زبان، و فرهنگ انباشته را دارند – به‌عنوان مدرکی می‌آورند که وقتی تضادهای منافع پدید می‌آید، انسان‌ها باید مقام برتری داشته باشند.

استدلال مخالف ساده‌تر از آنچه به نظر می‌رسد است. به‌طور ابتدایی، استثنائی‌گرایی تفاوت تکاملی انسان را با برتری اشتباه می‌گیرد. منحصربه‌فردی هرگز به معنای مقام اخلاقی بالاتر نبوده است. اگر این‌طور بود، ماهی چراغی بایکلامی یا حتی قارچ عسلی ۲۴۰۰ ساله‌ای که در جنگل ملی مال‌هور اورگن واقع است و‌شبکهٔ وسیع و به‌هم‌پیوسته‌ای از میسلیوم بر مساحت بیش از ۲۰۰۰ هکتار دارد، می‌توانستند رقیبی باشند.

با این منطق، همان‌طور که برخی اشاره می‌کنند، اگر گونه‌ای فرازمینی با هوش و پیچیدگی برتر به سیارهٔ زمین وارد شود، انسان‌ها باید رضایت دهند که خورده شوند.

اگر به‌راستی به هوش دنیای زنده اعتقاد داشته باشیم، چگونه می‌توانستیم متفاوت زندگی کنیم؟ به‌کارگیری خویشاوندی به‌جای تسلط به‌عنوان اصل سازمانی‌مان چه معنایی می‌داد؟ یک جهان متفاوت – که با طبیعت هماهنگ باشد نه در مقابل آن – چه شکلی می‌داشت؟

در حین ماموریتی برای نوشتن دربارهٔ پلنگ‌های فلوریدا و گذرگاه‌های حیات‌وحش، متوجه شدم که انسان‌ها واقعاً می‌خواهند نتایج بهتری برای حیات‌وحش به‌دست آورند. با دامدارانی آشنا شدم که در نرده‌های خود فضاهای خالی می‌گذارند تا پلنگ‌ها بتوانند بدون آسیب از سرزمین‌شان عبور کنند، و با توسعه‌دهندگانی که حاشیه‌های محله را برای مسیرهای حیات‌وحش باز می‌گذارند – افرادی که شاید هرگز خود را دوستدار محیط‌زیست ندانند، اما از حس آرام سرپرست‌گی عمل می‌کنند. با این حال، ساخت جاده‌ها و برنامه‌ریزی به‌ندرت این تمایل دو طرفه را مد نظر قرار می‌دهد.

اما در برخی مکان‌ها وضعیت در حال تغییر است. عبور حیات‌وحش والیس آننبرگ که بر بزرگراه 101 لس‌آنجلس ساخته می‌شود، در حالی‌که پل‌پشت‌کانی پارلز در درهٔ یوتا قبلاً تصادفات بین حیات‌وحش و وسایل نقلیه را به‌طرز چشمگیری کاهش داده است؛ این گواهی بر این است که همدلی استراتژیک و ملاحظات دقیق مؤثر هستند.

وقتی از نویسندهٔ محیط‌زیست بن گلدفارب دربارهٔ استثنائی‌گرایی انسانی و سرعت پیشرفت سیاست در ایالات متحده سؤال کردم، او به‌روش ملایمی پاسخ داد: «من فقط نشانه‌های کم‌رنگی از پیشرفت می‌بینم… جریان سیاسی و نظارتی هنوز به‌نظر می‌رسد این مفهوم را تهدیدآمیز می‌داند.» گلدفارب می‌پذیرد که مفهوم حذف تمرکز از انسان‌ها هنوز در ایالات متحده به‌عنوان «بدون‌قبولیت سیاسی» تلقی می‌شود.

او به من گفت: «حتی ایدهٔ اعطای حق به دریاچهٔ شور بزرگ تا از خشک شدن توسط آبیاری‌ها جلوگیری شود، برای قانون‌گذاران محافظه‌کار یوتا آن‌چنان تهدیدآمیز بود که قانونی تصویب کردند که اختصاص شخصیت حقوقی به هیچ‌گونه گیاه، حیوان یا اکوسیستم را منع می‌کند.»

این به این معنا نیست که جنبش «حقوق طبیعت» – که اغلب توسط جوامع بومی رهبری می‌شود – را نادیده بگیریم؛ این جنبش پیشرفت‌های معناداری داشته است. گلدفارب به اعلامیهٔ قبیلهٔ یوروک که حقوق ذاتی رودخانهٔ کلامات را به رسمیت می‌شناسد، به‌عنوان گامی مهم در پیشبرد حذف سدها اشاره می‌کند. اما در حال حاضر، گلدفارب می‌گوید، این تلاش‌ها به‌جز موارد استثنایی، باقی می‌مانند؛ در بیشتر حلقه‌های سیاسی و نظارتی، اعطای حقوق به طبیعت هنوز به‌عنوان عملی رادیکال تلقی می‌شود نه به‌عنوان تکامل اخلاقی.

در عرصهٔ حقوقی، حقوق طبیعت از آزمایش فکری به سوابق قانونی تبدیل شده‌اند. رودخانهٔ وانگانوئی نیوزیلند و رودخانهٔ آتراتو کلمبیا اکنون شخصیت حقوقی قانونی دارند؛ دادگاه قانون اساسی اسپانیا اولین شخصیت اکوسیستمی اروپا را برای تالاب مارمنور تأیید کرده است؛ رودخانهٔ مگ‌پای در کانادا از طریق قطعنامه‌های شهری و بومی، وضعیت مقایسه‌پذیری کسب کرده است. این‌ها قدم کامل به سوی قوانین مهربان‌تر نیستند – اما نشانگرها و اثباتی هستند بر اینکه این مفاهیم واقعی و در حال پیشرفت‌اند.

گلدفارب که دربارهٔ بوم‌شناسی کنار جاده و زندگی بیورهای لک‌لک نوشته است، مسیر پیشرفت برای قصه‌نویسان نیز ارائه داد: «متمرکز کردن حیوانات به‌عنوان شخصیت‌های ادبی به‌خودی‌خود، هم روشی برای ارج‌نهادن به غیرانسان‌هاست و، امیدوارم، خوانندگان را مسحور می‌کند.»

در کتاب «آیا رودخانه زنده است؟» رابرت مک‌فارن این‌که برای یک شرکت داشتن حقوق در حالی که یک رودخانه هیچ‌کدام ندارد عادی است، مورد اشاره قرار می‌دهد و استدلال می‌کند که داستان و قانون می‌توانند این عدم‌تطابق را جبران کنند. او می‌نویسد: «سرنوشت ما با سرنوشت رودخانه‌ها هم‌زمان جریان دارد» و «همیشه این‌گونه بوده است». نویسنده امیتاو غوش صریحاً برای حذف محوریت انسان صدا می‌زند و پیشنهاد می‌کند که ادبیات می‌تواند «آژانس و صدای غیرانسان‌ها را بازگرداند». در کتاب مجموعهٔ داستان‌های خود «نفرین جوز هندی»، غوش تمایلات استعمارگرایانهٔ انسان‌ها را برجسته می‌کند و می‌نویسد: «استعمار … سرکوب و ساکت‌کردن تمام جهان موجودات – حیوانات، درختان، آتشفشان‌ها، جوز هندی‌ها – است.»

این جریان‌ها – احکام دادگاهی، معاهدات، منشورها و بازیابی تخیل عمومی – نشان می‌دهد که اتخاذ یک اخلاق فراانسانی ساده‌لوحانه نیست؛ این مسأله در حال وقوع است.

من نوشتن این مقاله را در هفته‌ای که جین گودال درگذشت – تصادفی که به‌نظر عجیباً مناسب می‌آمد – آغاز کردم. در ادای احترامی که پس از آن شد، کلمات او بر آنچه همواره به ما می‌گفت تأکید داشت: صلح به تواضع نیاز دارد و ما بالاتر از بقیهٔ حیات نیستیم.

«به چه صورتی باید به این موجودات فکر کنیم»، او در حین بازنگری بر میمون‌های مورد مطالعه‌اش پرسید، «غیرانسانی اما دارای بسیاری از خصوصیات شبیه‌انسانی؟ باید چگونه با آن‌ها رفتار کنیم؟ بدون شک باید با همان توجه و مهربانی که به دیگران نشان می‌دهیم، با آن‌ها رفتار کنیم؛ و همان‌طور که حقوق انسان‌ها را به‌رسمیت می‌شناسیم، باید حقوق بزرگ‌ترین میمون‌ها را نیز به‌رسمیت بشناسیم.»

سیاست همیشه زمینهٔ مناقشه است. و وقتی سیاست در چنین زمان‌هایی ساکن می‌شود، ما همچنان می‌توانیم با دقت در زندگی‌مان گام برداریم: تعویض چمن‌ها با گیاهان بومی، پرهیز از سم‌کیا، تغذیه پرندگان، نگه‌داری گربه‌ها در داخل خانه، خرید کم، حمایت از گذرگاه‌های حیات‌وحش، پشتیبانی از قوانین آسمان تاریک در دوران مهاجرت، و حرکت به‌سوی رژیم غذایی بیشتر گیاهی.

هیچ‌یک از این‌ها قهرمانانه نیست، اما همهٔ آن‌ها مهم‌اند. هر گامی که برمی‌داریم رنج در جهان را کم می‌کند و دایرهٔ توجه را گسترش می‌دهد – نه با کمال‌گرایی، بلکه با صداقت.

ما تقریباً زمان کافی برای این کار نداریم، اما گزینه‌ها هنوز باقی مانده‌اند. نهنگ برای فضای بیشتری می‌خواهد؛ رودخانه برای ایستادگی؛ پرندهٔ دریایی برای زیستگاه و فضا. ما می‌توانیم این‌ها را فراهم کنیم.

تصاویر توسط جنیسین اک‌وال

.