یکبار حتی فکر کردم که مادربزرگ مرحومم را دیدهام. آیا علم میتواند توضیح دهد که چرا با چهرههای غریبه حس آشنایی بیش از حد دارم؟
Wدر میانهٔ بیستسالگیام، مادربزرگم را از پشت پنجرهٔ یک کافیشاپ دیدم. کاملاً شگفتزده شدم – او یک سال پیش درگذشته بود. برای لحظهای به او خیره شدم، سپس به خودم یادآوری کردم که نمیتواند او باشد.
در طول زندگیام تجربههای مشابهی داشتهام. گاهی با این تصور که «شخصی را میشناسم» که در واقع نمیشناختم، مواجه میشدم. گاهی میتوانستم بهسرعت تشخیص دهم غریبه به چه کسی شبیه است – همانند مادربزرگم. گاهی دیگر فقط حس کلی آشناییای بود که نتوانستم توضیح دهم.
بهتازگی شروع به اینکه آیا دیگران نیز چنین مواجهههای عجیبوغریبی دارند میکردم. وقتی از دوستانم پرسیدم، یکی گفت که او بهطور مکرر افراد را در مکانهای تصادفی میبیند که برایش آشنا به نظر میآیند. برخی دیگر گاهی شخص غریبه یا سلبریتی را با کسی که در زندگی واقعی میشناسند اشتباه میگیرند. اما برخی نه، آنها بهراحتی افراد را که ملاقات کردهاند یا نکردهاند تشخیص میدهند.
این دامنه از تجربیات برایم جالب بود. آیا فقط حس دلتنگی بود که آن روز باعث شد مادربزرگم را ببینم یا نقصی ذهنی در کار بود؟ یک مطالعه نشان داد که بهطور متوسط در هر ساعت حدود ۱۴ دقیقه را صرف نگاه به چهرهها میکنیم؛ آیا گاهی اشتباه میکنیم؟ متوجه شدم که ما میتوانیم یک چهره را ببینیم، اما هرکسی آن را بهطرز متفاوتی میبیند.
Rمحققان آزمونهای متعددی برای سنجش توانایی بهخاطر سپردن چهرهها تدوین کردهاند. این توانایی در یک بازهٔ وسیع متغیر است: در یک سر، شناسایان فوقالعاده هستند که میتوانند چهرههایی را که تنها بهمدت کوتاهی یا مدت زمان طولانی دیدهاند، به یاد بسپارند؛ در سر دیگر، افرادی هستند که دچار «نابینا به چهره» یا پراسپوگانیا میشوند و اغلب در شناسایی اعضای خانواده، دوستان نزدیک و حتی خودشان مشکل دارند.
برخی آزمونها همچنین توانایی یک فرد را در تشخیص اینکه قبلاً چهرهای را ندیدهاند یا نه، ارزیابی میکنند. این همان جایی است که من گمان میکنم در آن کوتاهی دارم. اما پژوهشگران «هنوز بهدقت به این موضوع نپرداختهاند» همانقدر که به توانایی به‑خاطر سپردن چهرهها پرداختهاند، گفت جوزف دِگوتیس، عصبشناس شناختی در مدرسه پزشکی هاروارد. بهنظر میرسد این دو مهارت از فرآیندهای مغزی متفاوتی استفاده میکنند؛ برای مثال شواهدی وجود دارد که شناسایان فوقالعاده و افراد مبتلا به پروسپوگانیا در تشخیص چهرههای جدید تقریباً بهیکدیگر نزدیک هستند، هرچند توانایی شگفتآورشان در بهخاطر سپردن چهرههای قدیمی برایشان بهطرز شگفتانگیزی متفاوت است.
کنجکاویام این بود که آیا این آزمونها میتوانند روشنکنند چرا چهرههای غریبه برایمان آشنا بهنظر میرسند. آیا من کسی هستم که هرگز چهرهای را فراموش نمیکند؟ من اغلب افراد را بهتر از آنکه خودم به یاد داشته باشم، به‑خاطر میآورم و احساس ناامیدی میکنم – احساسی که پژوهشگران میگویند برای شناسایان فوقالعاده رایج است. اما شاید من بیش از حد چهرهها را شناسایی میکنم – بهحدی که حتی برخی چهرههای جدید نیز برایم آشنا بهنظر میآیند.
دِگوتیس چند آزمون شناسایی چهره برایم ارسال کرد. گاهی در مسیر پیشرفتام سردرگم میشدم. در یکی از این آزمونها که «آزمون حافظه چهره کمبریج» نام دارد، باید عکسهای سیاهسفید یک چهره را از سه زاویه مختلف مشاهده میکردم و سپس آن را در یک نمایش از چهرهها پیدا میکردم. در آزمون دیگری که از من میخواست سلبریتیها را از میان ترکیبی از عکسها جدا کنم، بسیاری از چهرهها حداقل آشنا بهنظر میآمدند، اما نمیتوانستم بهدقت آنها را شناسایی کنم – که یادآور تجربهٔ واقعی من بود.
در مورد عملکردم احساس اطمینان چندانی نداشتم. اما دِگوتیس نتایجم را تحلیل کرد و متوجه شد که ۹۶٪ از چهرههای سلبریتی را بهدرستی شناسایی کردهام. او نتیجهگیری کرد که من یک «شناسای فوقالعاده مرزی» هستم.
من همچنین در آزمون «چهرههای قدیمی/جدید» عالی عمل کردم؛ دِگوتیس گفت این آزمون بهویژه برای ارزیابی حافظهٔ چهرههای یک فرد مناسب است. آزمونگر بهتوالی ۶۰ عکس سیاهسفید از چهرههای متفاوت نگاه میکند. سپس یک سری ۱۲۰ عکس مشابه — مجموعهٔ اولیه بههمراه ۶۰ چهره جدید — بررسی میشود و باید تعیین کند کدامها در مجموعهٔ اولیه حضور داشتهاند. معیار شناسایان فوقالعاده تقریباً ۸۰٪ است؛ من ۷۸٪ از چهرههای دیدهام را بهخاطر سپردم. در سوی دیگر، افراد مبتلا به پروسپوگانیا بهطور متوسط ۵۷٪ را درست تشخیص میدهند.
از نمرهام رضایت داشتم، اما شگفتزده شدم. من بسیاری از چهرههای قبلی را بهخاطر میآوردم، اما بهندرت چهرهای جدید را بهعنوان چهرهای که قبلاً دیدهام اشتباه میکردم. نمرهٔ من در این معیار، که «نرخ اعلانهای نادرست» نام دارد، ۱۸٪ بود. شناسایان عادی، شناسایان فوقالعاده و افراد مبتلا به پروسپوگانیا بهطور متوسط حدود ۳۰٪ نرخ اعلان نادرست دارند. پس چرا من چهرهٔ یک غریبه را بهعنوان چهرهٔ مادربزرگم شناسایی میکردم؟
دِگوتیس فکر میکرد که احتمالاً من دارای برخی تواناییهای شناسای فوقالعاده هستم. هر کس فهرستی از چهرههای شناختهشده در حافظهاش دارد، اما شناسایان فوقالعاده — و احتمالا افراد مرزی همانند من — فهرستی نسبتاً بزرگ و با وضوح بالا دارند. همچنین ما تمایل داریم چهرهها را «فردیسازی» کنیم؛ یعنی به هر چهره ویژگیهایی مانند مهربانی یا بدخلقی اختصاص دهیم. مطالعات نشان میدهد این کار به یادگیری و تثبیت چهرهها در حافظهٔ طولانیمدت کمک میکند. در حالی که فردیسازی ممکن است به من در بهخاطر سپردن افراد کمک کند، ممکن است مرا فریب دهد تا در زنی با ظاهری مشابه مادربزرگم، او را ببینم.
بهعلاوه، دِگوتیس تصور میکرد که من ممکن است «درککنندهٔ فعال چهره» باشم، یعنی به چهرهها بسیار توجه میکنم. دیگران ممکن است لحظات اعلان نادرست بیشتری داشته باشند، یعنی فکر کنند کسی را میشناسند که در واقع نمیشناسند. ولی چون معمولاً بهدقت به چهرهها نگاه میکنم، بیشتر ممکن است غریبی را که شبیه مادربزرگم است، متوجه شوم. در واقع، یکی از دوستی که میگفت اشتباه شناسایی چهره ندارد، پذیرفت که او واقعاً به مردم اطرافش توجه نمیکند.
Tاین آزمونها به من کمک کردند تا موقعیت خودم را در این طیف درک کنم. اما میخواستم بیشتر بفهمم وقتی ما «غریبهها» را میشناسیم، در مغز چه میگذرد. در پژوهشهای بعدی متوجه شدم که سندری به نام «هایپرآشنایی با چهرهها» (HFF) وجود دارد که در آن چهرههای ناآشنا بهنظر میرسند آشنا. بهنظر میرسید این میتواند برای من صادق باشد. اما موارد گزارششدهٔ این سندرم تنها پس از یکepisode پزشکی مانند تشنج یا سکته رخ دادهاند، که متفاوت از ویژگی که من در تمام دوران بزرگسالیام تجربه میکنم.
براد دوچین، استاد روانشناسی و علوم مغز در کالج دارتموث، وبسایت تحقیقاتی به نام faceblind.org را بههمراه دِگوتیس و همکاران دیگر اداره میکند. از طریق این سایت او با حدود ۲۴٬۰۰۰ نفر مبتلا به پروسپوگانیا و افرادی که با انواع مشکلات شناسایی چهره مواجهاند، از جمله انحرافات بصری مانند زمانی که چهرهها بهنظر میرسند در حال ذوب شدن، ارتباط برقرار کرده است. دوچین و آزمایشگاه او بسیاری از این افراد را با ابزارهایی مانند آزمون «چهرههای قدیمی/جدید» و «آزمون حافظه چهره کمبریج» (که او نیز در توسعهٔ آن مشارکت داشته) مطالعه میکنند.
او تا کنون تنها چند نفر را که احتمالاً HFF دارند، در تاریخ ۲۵ سالهٔ این وبسایت شنیده است.
«شیوع این سندرم بسیار کم است»، دوچین دربارهٔ HFF گفت. با این حال، او نظریهاش این بود که شاید یک طیف وجود داشته باشد؛ برخی افراد فکر میکنند هر چهرهای آشناست، در حالی که دیگران، مانند من، این حس را تنها چند بار در ماه تجربه میکنند.
جنی، یک مسئول نگهداری ۵۳ ساله در شمال انگلستان، در سال ۲۰۱۸ HFF را تجربه کرد. (او برای حفظ حریم شخصی خود، نام خانوادگیاش را فاش نکرد.) چند میگرن غیرمعمول برای او رخ داد – معمولاً درد در سمت راست سر او احساس میشد، اما اینبار در سمت چپ. کمی پس از آن، جنی و خانوادهاش به یک شهر ساحلی سفر کردند. او فقط چند بار به آن شهر رفته بود، اما تمام افرادی که در سوار تراموا میگذشتند، برایش آشنا به نظر میرسیدند. حتی پس از بازگشت به خانه، مطمئن بود که همه را میشناسد و برخی را تعقیب کرد تا بفهمد آنها چه کسانیاند.
«مکرراً به کسی نزدیک میشدم، لبخند میزدم و او فقط از کنارم میگذشت»، جنی گفت. «بدیهی بود که این یک تغییر عظیم بود.»
جنی به faceblind.org تماس گرفت و گفتوگویی را با یک پژوهشگر در آزمایشگاه دوچین آغاز کرد. راهحلی برای کاهش وضعیت او وجود ندارد، اما به او کمک کردند تا آن را درک کند. جنی همانند من یک سری از آزمونهای چهره را پشت سر گذاشت. بهطور پیشبینیشده، او نرخ اعلان نادرست بالایی در آزمون چهرههای قدیمی/جدید داشت.
دوچین و تیمش توانستند بهدلیل یک آزمایش بسیار جذاب که همکارانشان در دانشگاه یورک اجرا میکردند، نگاهی به HFF جنی بیندازند. افراد در حین اسکنهای FMRI، کلیپهای سریال Game of Thrones را تماشا میکردند. برخی پیشتر این سریال را دیده بودند و برخی نه. شرکتکنندگانی که آن را دیده بودند، فعالیت بیشتری در ناحیهٔ میانی تمپورال مغزشان نشان دادند؛ ناحیهای عمیق در مغز که شامل هیپوکامپ میشود و برای حافظه اهمیت دارد.
یک مطالعهٔ ۲۰۲۴ نشان داد که این ناحیه شامل مناطقی است که در شناسایی چهرههای آشنا نقش دارند و ممکن است مکانی باشد که فهرست چهرهها ذخیره میشود. این تفکر بر این استوار است که این ناحیه پس از نواحی بصری در پشت مغز، ویژگیهای چهره مانند چشمها و لبها را پردازش میکند و آنها را به یک ترکیب کلی از چهره تبدیل مینماید.
جنی در مطالعهٔ Game of Thrones شرکت کرد. اگرچه هرگز این سریال را ندیده بود، اسکنهای مغزش بهگونهای نمایان شد که گویی آن را دیده است، نواحی میانی تمپورال روشن شد. بازیگران احساساتی مشابه غریبههای خیابانی را برانگیختند: «مانند این بود که من خاطراتی با آنها دارم که از پشت شیشهٔ مهآلود مینگرم، بنابراین نتوانستم دقیقاً ببینم این خاطرات چه هستند». بهطور مشابه، وقتی از طریق Zoom گفتگو میکردیم، جنی تأیید کرد که ما قبلاً ملاقات نکردهایم اما احساس میکردیم که با هم سفر کرده و خانوادههایمان را میشناسیم.
من از مواجهات اعلان نادرست خودم احساس فشار زیادی نمیکنم، اما جنی بهقدری از این تجربهها دلزده بود که چند سال از ترککردن خانه میترسید. او گفت: «مغزم تمام این ارتباطات و خاطراتی را که واقعی نیستند، فعال میکند و این کار واقعاً خستهکننده است، چون در اطرافم صدها نفر هستند.»
این حس اکنون که جنی در یک ناحیه کمجمعیتتر زندگی میکند، کاهش یافته است. او همچنین راهبردهای مقابلهای مانند اجتناب از برقراری تماس چشمی و درخواست از دوستان برای ارسال عکسی از لباسهایشان برای یافتن آنها در جمعیت توسعه داده است.
تجربیات ما متفاوت بود، اما من میتوانم خودم را در جنی ببینم. بارها پس از لبخند زدن به کسی که احتمالاً غریبه بود، خجالتزده شدم؛ حالا محتاطتر رفتار میکنم. و با وجود ناآرامی، هر دو موافقیم که دیدن چهرهای آشنا میتواند دلگرمکننده باشد، حتی اگر فقط یک سراب باشد.
قابلیتهای شناسایی چهره که کمی بهتر یا کمتر از میانگین هستند، میتوانند لحظات خجالتآور، خندهدار یا پراسترس ایجاد کنند. اما برای افرادی که با شرایط عصبی مانند پراسپوگانیا و تحریفات چهرهای که دوچین توصیف کرد، این تجارب بهطور منظم رخ میدهد، اغلب بسیار آزاردهنده و حتی ترسناک هستند.
حدود ۲٪ از جمعیت پراسپوگانیا را در بر دارد و رابطه واضحی بین این وضعیت و اضطراب اجتماعی وجود دارد، گفت آنا بوباک، مدرس فوقلیسانس روانشناسی در دانشگاه استرلینگ در اسکاتلند.
آنها احساس «اضطراب یا ترس از ارزیابی منفی دیگران» میکنند، احتمالاً این که دیگران فکر کنند نسبت به عدم شناسایی افراد رفتار بیادب یا سردی دارند، بوباک گفت. در یک نظرسنجی اخیر که بوباک و همکارانش انجام دادند، افراد مبتلا به نابینایی چهره روشهای دقیقی برای به‑خاطر سپردن، مانند به یاد آوردن قطعهای خاص از جواهرات یک شخص، توصیف کردند. این نظرسنجی نشان داد که «یکی از اصلیترین خواستههای آنها افزایش آگاهی … ایجاد تنظیمات معقول همانند مواردی مانند اوتیسم و ADHD» است، بوباک افزود.
Fشناسایی چهره هنوز بهخوبی درک نشده است، زیرا نقشهای بینایی، حافظه و احساسات در آن هنوز بهدقت مشخص نشدهاند. شناسایان فوقالعاده و افراد مبتلا به پراسپوگانیا برای دههها مورد مطالعه قرار گرفتهاند، اما پژوهشگران فقط ایدهای مبهم دارند که گروه اول ممکن است فعالیت مغزی بیشتری در نواحی بصری که چهرهها را پردازش میکنند داشته باشد، در حالی که گروه دوم بهنظر میرسد کمتر فعال باشد، دوچین میگوید.
تحقیقات مرتبط با Game of Thrones و پیشرفتهای فنآوری FMRI نقشهای حیاتی احساسات و حافظه را در فرایندهای شناسایی چهره برجسته میکنند و نشان میدهند که نواحی مغزی مرتبط با این عملکردها چگونه با نواحی بصری ارتباط برقرار میکنند. دوچین میگوید که در حال برنامهریزی برای مطالعات جدیدی با شناسایان فوقالعاده و افراد مبتلا به پراسپوگانیا است تا بررسی کند آیا نواحی احساسی و حافظتی نیز در تمایز آنها در توانایی شناسایی چهره نقش دارند یا خیر.
جالب خواهد بود که بیشتر بدانیم چگونه لحظات اعلان نادرست با افزایش فعالیت در این نواحی مرتبط است. پس از شنیدن دربارهٔ آزمایش Game of Thrones، فکر کردم آیا مغزم همانند مغز جنی واکنش نشان میدهد، حتی اگر من هم سریال را ندیده باشم. و آیا این نشان میدهد که تجربیاتم ناشی از تمایل به ایجاد ارتباطات احساسی با غریبهها هستند؟
دِگوتیس گمان میکرد که من ممکن است بهویژه به احساسات چهرهها حساس باشم. با تفکر دربارهٔ این موضوع، گاهی میتوانم متوجه شوم که چرا یک غریبه را با کسی که میشناسم اشتباه میگیرم؛ زیرا آن شخص «حس» مشابهی داشته — مانند طرز رفتار تمسخرآمیز یا شور و اشتیاق. یکبار، یک کارمند Amtrak آنقدر شبیه بارمن موردعلاقهام بود که انتظار داشتم او برایم یک کوکتل آماده کند. هرچه بیشتر به آن فکر میکردم، بهنظر میرسید علاوه بر شباهت فیزیکی، او حس سردمندی خاصی نیز داشته است.
من این ویژگی شناسایی غریبهها را تغییر نمیدهم. از نگاه به چهرهها و شناخت ویژگیها یا «حس» آشنا لذت میبرم. گاهی میتواند باعث سردرگمی شود. اما وقتی بتوانم معما را حل کنم – این همان کسی است که به یادم میآورد! – احساس روشنایی میکنم، حتی حس استواری. گویی هم غریبه و هم شخص آشنا را کمی بهتر میفهمم. و حالا که بیشتر به این ویژگی آگاه شدم، گاهی وارد کافیشاپ یا بار میشوم و میاندیشم که آیا غریبهای را میبینم که میشناسم یا نه.
کارینا استورز، PhD، خبرنگار علمی فریلنسر مستقر در نیویورک است که دربارهٔ پژوهشهای زیستپزشکی و سیاستهای بهداشتی مینویسد